اندر حکایت اورژانس بیمارستانها  چاپ
تاریخ : 12 خرداد 1387

سلام بر همه دوستان بزرگوار

        

 آقا جان خدا بد نده یه روز شب جمعه ای کارتون بیفته به اورژانس یه  بیمارستانی ...میگی خوب اتفاقه!... منم قبول دارم اما از بد شانسی آدمه که همچین روزی که فرداش تعطیله! کارش به اورژانس بیفته

 (وضعیت اورژانسی میگم ها.... مریضی نه)

 چون بلاخره مریضی رو با مسکنی یا چیزی میشه یه کاریش کرد اما مسئله اگر حاد باشه چی؟......... دیگه حتما باید بری بخوابی اورژانس بگذریم که از بخت بد ما........همچین شتری اومد دم درخونمون خوابید یه سنگی خوشش اومد وشب جمعه ای خواست از کلیه ما خداحافظی کنه ودل از خانه گرم ونرمش بکنه وتشریف بیاره بیرون نمیدونم تا بحال سنگ کلیه دفع کردین یا نه خدا نصیب هیچ گرگ بیابون هم نکنه چاره چی بود  با برادرم حدود ساعت 8 شب رسیدم اورژانس بیمارستان امام خمینی. خوب اونجا همراه لازم دارید یعنی تو اورژانس اگه همراه نداشته باشی کسی حتی بالا سرت هم نمیاد. برادرم را فرستادن دنبال تهیه لوازم مورد نیاز مثل سوند و....

جالبه که تو اورژانس بیمارستا ن همه وسایل مورد نیاز و اورژانسی باید توسط همراه مریضو اونم از داروخانه های بیرون تهیه بشه بعد یه ساعتی برادرم با وسایل برگشت و نیم ساعتی هم طول کشید تا پرستاری بیاد بالای سرمان اما  از اونجایی که سنگ تو مجرای گیر کرده بود  اقدامات اولیه جهت تخلیه مثانه کارگر نیفتاد (گذشته از درد دفع سنگ کلیه عدم دفع ادرار هم باعث برگشت اون بطرف کلیه ها میشود که خود باعث خطرات وتحمل دردی مضاعف و زیادیست)

 تا ساعت 11شب ازدکتر خبری نبود والتماس ودرخواستهای ماهم بجایی نمیرسید تا اینکه یه رزیدنت ارولوژی اومد بالا سرمون. تلاش چندین باره اش  برای کار گذاری سوند هم بجایی نرسید در هر حال مجبور شد شکم بنده را با یه آنژیو کت سوراخ کنه تا بلکه بتواند مثانه را خالی کند البته این یکی تلاشش  نتیجه موقتی داشت ومن توانستم بعد از چند ساعت تحمل فشار کمی نفس تازه کنم بنده خدا رزیدنت دستور های از بابت رفتن به اتاق عمل اونم ساعت 8  صبح داد ورفت به اصرا من برادرم شب تو اورژانس نموند چون فکر میکردم آنژی کار خودش تا صبح میکنه ومشکلی هم پیش نمیاد.

 اما همانطور که شنیدید این راحتی موقتی بود چون با جمع شدن مثانه در عمل آنژی ازجدار مثانه جدا شد وعملا کاربرد خودش را از دست داد .حدود ساعت 2شب مجددا درد برگشت بناچار دوباره از پرستارها خواهش کردم برای رفع دردم کاری بکنند اما سفارش آنها فقط دعوت به تحمل بود.

(آخه یکی نیست به اینا بگه مرد حسابی اگه قرار بود این درد و تحمل کنم چرا اومدم بیمارستان؟ میموندم همون خونه درد را تحمل میکردم)

دریغ از حتی یک عدد قرص یا آمپول مسکن ساعت 8 صبح خبری از دکتر واتاق عمل نبود هر چه گفتم دکتر خودش گفته صبح باید مرا به اتاق عمل ببرید اظهار بی اطلاعی کردند. گفتند دکتر ساعت 10 میاد اما اون ساعت هم از دکتر خبری نبود بیچاره برادرم که اومده بود همراه باشد هم از حرفای پرستارها چیزی گیرش نمی آمد تا اینکه بلاخره قرار شد ما را ببرند اتاق عمل سرتان  را درد نیاورم تا مرا بگزارند روی تخت اتاق عمل سنگ خودش جابجا شد وهمراه درد بسیار شدیدی با پاره کردن مجرای دفع شد و وضعیت اتاق عمل هم بهم ریخت  وآن شد که نباید میشد به هر حال به اسم عمل نا موفق ما را به علت زخم ایجاد شده در مجاری اداری حدود 3 روزی بستری کردند تو بخش البته خیلی خلاصه نوشتم چون خیلی مسائل هم اتفاق افتاد که خارج از حوصله این پسته .

 حال نیمدانم چطور باید از این وضعیت اورژانس شکایت کرد و آیا اصلا شکایت تنها راه چاره است ؟ جالب بود که رزیدنتهای دکتر معالج با چه منتی میگفتند که بلاخره راه را باز کرده اند منکه منظورشان را از راه متوجه نشدم کدوم راهو باز کردند

 اینجا بود که بیاد سریال پرستاران شبکه یک افتادم و ناخواسته

 اورژانس اونها را با اورژانس خودمان مقایسه کردم بگذریم که تو فیلم چقدر واقعیت کشور تهیه کننده این سریال بیان شده یانه ولی تنها دعایی که بخاطرم رسید این بود که خدا هیچ کس را قسمت این اورژانس بیمارستان امام خمینی ارومیه نکند.

اما جالب بود که روز بعد از مرخصی هم که دکتر هیچ نظری نداده بود و مثلا ما را با حال رضایت بخش مرخص کردند و ما هم رفتیم سر کلاس نشستیم .نتیجه آن بود که دوباره تو اورژانس همون بیمارستان بستری شدیم وحدود 6 ساعتی هم دوباره مهمان آنها بودیم اما ایندفعه با اون روز تعطیلی خیلی فرق میکرد  به همین خاطر دعایم را اصلاح میکنم که خدا هیچ کس را محتاج اورژانس نکند واگر هم میکند روز تعطیلی محتاجش نکند الهی آمین

 

نوشته شده توسط

م  ع  ر

قصه ناگفته  چاپ
تاریخ : 28 فروردین 1387

 

سلام بر همه عزیزان

 

چون قصه ناب خوانده بودم

 

عقل از سر خویش رانده بودم

 

در راه تو ای عزیز هستی

 

جان را بخطر رسانده بودم

 

من لحظه به لحظه تا سپیده

 

با یاد غم تو مانده بودم

 

آوای تو غمگنانه تر بود

 

این غم به کسی نداده بودم

 

من وسعت غصه ستاره

 

از شبنم گل شنیده بودم

 

یا شور شکفته بر لبت را

 

در چهره نور دیده بودم

 

شبها که ستاره شاهدم بود

 

همراه تو تا سپیده بودم

 

من چشم تر تو دیده بودم

 

اندوه غمت چشیده بودم

 

رازی که به دلشکسته گقتی

 

بر محرم دل سپرده بودم

 

رامین تو سخن نگفته بودی

 

من داغ دل تو خوانده بودم

 

 

 

خوب اینم یه شعر تازه از خودم امیدوارم نظر یادتون نره

 

نوشته شده توسط

 

م   ع   ر

 

شعری برای دخترم  چاپ
تاریخ : 22 بهمن 1386
                                     

              سلام بر همه عزیزان

                                                            

                  

                                     

 

امروز دخترم خیلی اصرار کرد شعری برای سرود گروهشان

 

بمناسبت 22 بهمن بسرایم حتی مجبورم کرد شعر را با آهنگش

 

براش بخونم خدا بخیر کنه تو یه روز اینا چطور میخوان یه

 

سرود را با آهنگش درست وحسابی بخونند واجرا کنند اون زمونا

 

ما چند هفته ای طول میکشید یه سرود را تمرین کنیم وبعد

 

اجراش کنیم

 

به هر حال بد ندیدم شعر جدید را تو وبلاگم بگذارم

 

تا از نظرات ارزشمندتون هم استفاده کنم

 

درزمستان بی امان بودیم

 

زیر شلاق وضربه های ستم

 

زندگی زیریوغ استعمار

 

کرده بود روی مهربانی کم

 

 

ابرها تیره بود وبی باران

 

غرق در خونشده تن یاران

 

چهره هامان شکسته ازغصه

 

سینه پر کینه از ستمکاران

 

 

صبر در جانمان بود لبریز

 

خشم از جام دل شده سرریز

 

دستها مشت گشته از غیرت

 

مردی آمد نهیب زد برخیز

 

 

وقت رفتن بسوی آزادیست

 

وقت بیداری و سر افرازیست

 

وقت فریاد بر علیه ستم

 

وقت یک دل شدن هم آوازیست

 

 

مردم شهر متحد گشتند

 

چهره ظلم واژگون کردند

 

کشته دادند با سر افرازی

 

تخت زور را سرنگون کردند

 

 

نور بر آسمان شب تابید

 

در زمستان کنون بهار آمد

 

مردمان در هوای استقلال

 

دیو  رفت ودوباره یار آمد

 

 

بیست ودوم بهمن آمد

 

روز آزادی وطن آمد

 

روز پیروزی وسر افرازی

 

روز گریه اهرمن آمد

 

نوشته شده توسط

 

م   ع   ر

 

شعری برای زخمه  چاپ
تاریخ : 21 بهمن 1386

 

 

 

خوب جرات کردم وایندفعه یه شعر اینجا گذاشتم این شعر را تقدیم

 

 مدیر وبلاگ وزین زخمه کردم . این شعر

 

رادر استقبال از ترانه ایی که در وبلاگ زخمه بود سرودم

 

البته سعی کردم اشکالاتشو تا اونجا که به نظر میرسه بر طرف کنم

 

وحالا رسما منتشرش میکنم

 

امیدوارم منو از نظراتتون بی بهره نگذارید

 

 یا حق

 

سوگند که حرف عاشقانه

 

برتار تو میزند جوانه

 

گفتار بلند وشور مستی

 

در شعر تو میدهد نشانه

 

فریاد غم شکوفه برخاست

 

ای سینه چاک این زمانه

 

ای خاطر عاشقانه من

 

سوگند مخور به این بهانه

 

عشق است چراغ هستی من

 

ای باغ وبهشت جاودانه

 

رویای تو همنشین من بود

 

از روز ازل در این ترانه

 

ای قاب شکسته در دل من

 

ای نغمه سوز وغمگنانه

 

یک لحظه کنار منظر چشم

 

بنگر به نگاه دلبرانه

 

ای مهر فروز وهستی من

 

ای آتش سبز این کرانه

 

برخیز که وقت شعر گفتن

 

در نیمه شبی ست محرمانه

 

آن لحظه که دلشکسته بودم

 

با حال وهوای عاشقانه

 

می شست غبار خستگی را

 

رامین به محبتی یگانه